|
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
یک احتیاج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی است برای فراموش کردن...
چند ماهی است غریبه ای در زندگیم پیدا شده
حس میکنم دوستش دا رم
خودش هم باورش شده دوستش دارم
نمیدانم شاید برای به خاک سپاری خاطرات گذشته...
یکبار نیمه شب از او پرسیدم چرا منو دوست داری؟!
و حس کردم بعد از این سوال روی گونه ی سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد
و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی...
بوسه های عاشقانه در تاریکی شب
و شنیدن نفس های هوسناک
و لذت بردن از یک گناه...
همیشه معتقدم: گناه باید لذت داشته باشد
گناهی که لذت نداشته باشد حماقت است
آدمها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و ...
هیچ لذتی در پس گناهان بی شمارشان نیست
یا آدمها خیلی احمق شده اند و یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم
همه چیز را میدانم و هیچ چیز را نمی فهمم...
و این عمیقا تاسف بار است.

|