تبليغاتX
سکوت تلخ

سکوت تلخ

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند...


چهارشنبه 7 دی1390 |

 

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی ودر عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

 

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت: خدا


یکشنبه 10 خرداد1388 |

 

مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر!

دوست داشتن برتر از عشق است چرا كه دوست داشتن انطباق معیار ثابت با شخصیت متغیر است و عشق انطباق شخصیت ثابت با معیار متغیر!


پنجشنبه 3 بهمن1387 |

 

یک عمر به خدا دروغ گفتم!

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطردروغهایم مرا تنبیه نکرد .... ،


می توانست اما رسوایم نساخت ومرا مورد قضاوت قرار نداد ...


هر آنچه گفتم  را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت ،

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد .

 اما من .....

هرگز حرف خدا را باور نکردم ،

وعده هایش را شنیدم ، اما نپذیرفتم ،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم ،

و گوش هایم را نیز ، تا صدایش را نشنوم .

من از خدا گریختم بی خبر از آنکه او با من و در من بود/.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آنطور که دلم می خواست بسازم ،

نه آن گونه که خدا می خواست ،....

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

وزیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون  شدم ،

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم واز همه کس کمک خواستم ،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد ،

دانستم که نابودیم حتمی است ، با شرمندگی فریاد زدم :

 " خدایا اگر مرا نجات دهی ، اگر ویرانه های زندگیم را آباد کنی ،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی را همان انجام دهم ،

خدایا نجاتم بده ، که تمام استخوانهایم زیر آوار بلا شکست "،

 در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد ،

و مرا پذیرفت ، نمی دانم چگونه ،

اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید ،

گفتم " خدای عزیزبگو چه کنم  تا محبت تورا جبران کنم ،"

 خدا گفت " هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

وبدان در همه حال در کنار تو هستم "

 گفتم "  خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم "

 سپس بی آنکه نظر اورا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم ،

اوایل کار هرآن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم 

و او فوری برایم مهیا می نمود ، از درون خوشحال نبودم ،

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه ،

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگیم

از خدا نظر بخواهم ، زیرا سلیقه اش را نمی پسندیدم ....

 با خود گفتم" اگر من پشت به خدا کار کنم

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره اوهم مرا ترک می کند

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم "

 پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه وجودش را کاملا فراموش کردم ،

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند  در خواست می کردم ،

عده ای که خدا را می دیدند،

با تعجب به من  و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود ،

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده  و می گذشتند ،

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند

تا آنها نیز بهره ای ببرند ،

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند

از پشت خنجری زهر آلود بر قلب زندگیم فرو کردند ،

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند

و من ناتوان و زخمی برزمین افتادم  و فرار آنها را تماشا کردم ،

آنها به سرعت از من گریختند ....

همان طور که من از خدا گریختم ،

هرچه فریاد زدم ، صدایم را نشنیدند ،

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم ،

من از همه جا نا امید شده بودم باز خدا را صدا زدم ،

قبل از آنکه بخوانمش کنارمن حاضر بود ،

گفتم " خدایا دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند ،انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم "

خدا گفت " تو خود آنها را به زندگیت فرا خواندی

از کسانی کمک خواستی که

محتا ج تر از هرکسی به کمک بودند "

 گفتم "  مرا ببخش ،من تورا فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و

سزاوار این تنبیه هستم ،

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی

هر چه گویی همان کنم ،

دیگر تورا فراموش نخواهم کرد."

 و خدا تنها کسی بود که حرفها و سوگند هایم را باور کرد ،

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خودم بایستم ،

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا تنبیه کرد.

 گفتم " خدای عزیزم بگو چگونه محبت تورا جبران کنم؟ "

و خدا پاسخ داد " هیچ ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن

و بدان بی آنکه مرا بخوانی در کنار تو هستم "

 پرسیدم "  چرا اصرار داری تورا باور کنم

و عشقت را بپذیرم ؟ "

گفت " اگر مرا باور کنی ، خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری،

وجودت آکنده از عشق می شود ،

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جستجوی آن هستی،می رسی  و

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی ،

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی ،زیرا تو و من یکی می شویم ،

بدان که من عشق مطلق ، نور مطلق و آرامش مطلق هستم

و بی نیاز از هر چیز ،اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور ، آرامش

و بی نیاز از هر چیز خواهی شد ."


پنجشنبه 3 بهمن1387 |

 

               بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری 

        آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند

من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد

                من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم

                                                  من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد


شنبه 16 آذر1387 |

 

زندگی جاده ای که باید رفت....

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم

         که این سکوت            

 بلندترین فریاد من است...

 


چهارشنبه 24 مهر1387 |

 

دعا

خدايا...

 آنکه در تنهاترين تنهاييم  تنهاي  تنهايم گذاشت خواهشي دارم...

                                 تو در تنهاترين  تنهاييش  تنهاي تنهايش نذار


چهارشنبه 24 مهر1387 |

 

...

 

خسته ام از تظاهر به

                                ایستادگی

 

 

      شاید آن روز که سهراب نوشت:

                             " تا شقایق هست زندگی باید کرد"

                                                      خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

     باید اینجور نوشت:

                   هر گلی هم باشی چه شقایق

                                                  چه گل پیچک ویاس

                                                                         زندگی اجبار است

                              


پنجشنبه 11 مهر1387 |

 

...

 

 بی اراده متولد می شویم...

 بی اختیار زندگی میکنیم...

 بدون اینکه بخواهیم میمیریم...

"

 داریم زندگی می کنیم و

 نمی تونیم در تولد و مرگ دخالتی

 داشته باشیم.

 

 

"

 

 اما بیایمانطور که دوست داریم

 

  دیگران را دوست داشته باشیم

 

 تا وقتی که برای همیشه می رویم

 

 خاطرمان در ذهنها و خاطره ها 

 

 باقی بمونه...

 

 

 بیایید دلی را نشکنیم تا نشکنند

 

 

              دلمان را. 

 

 

 


شنبه 30 شهریور1387 |

 

عاشقت شدم

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگاهت کنم،

موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم،

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم،

حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم


یکشنبه 24 شهریور1387 |

 

ترس

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها،کمی بی کس،کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده،خدا دیگر کجا رفته...؟!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست...؟

که شاید هم به جرم آن،غریبی و جدایی هست؟؟؟

 


یکشنبه 24 شهریور1387 |

 

تو مهربانترینی

گفتم:خدای من!دقایقی بود در زندگانیم هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز و هراس فردا بود بر شانه های صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هرچه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کردی من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی!من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم!

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هرچه هست!اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند!اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی!و از حوالی آسمان!

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود!

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت : بارها صدایت کردم!آرام گفتم از آن راه نرو که به جایی نمی رسی تو هرگز نکردی و آن سنگ بزرگ فریادبلند من بود که: عزیزتر از هرچه هست! از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید!

گفتم:پسرا اینهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی !چیزی نگفتی.پناهت دادم تا صدایم کنی!چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم پیامی نفرستادی

می خواستم برایم سخن بگویی آخر تو بنده ی من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی!

گفتم:پش چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت:اول بار که گفتی خدا!آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر خدا خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای خدایی دیگر من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم برای خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم

گفتم: مهربانترین خدا دوست دارمت!

گفت:عزیزتر از هرچه هست من دوست تر می دارمت!

 


پنجشنبه 14 شهریور1387 |

 

این جا نبودن!

باور نمی کنم.

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.زیستن مشکل شده است.

و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و

                                              دیر می گذرند که احساس خفگی می کنم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است.

و اوست که مرا چنین بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم.در خودم بیارامم

از "بودن" خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!...

آه!چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است "این جا نبودن"...  

 


یکشنبه 20 مرداد1387 |

 

دوستت دارم

آری...

گاهی عاشق می شویم و طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده و هر لحظه او را به خود نزدیکتر می بینیم

به طوری که همه ی آینده ی خود را در وجود او خلاصه کرده...

و گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می بینیم...

و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و

                                            به اندازه تمام عمر گریه کنیم...

-r


پنجشنبه 10 مرداد1387 |

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را.............. براي پرستش

چهارشنبه 9 مرداد1387 |

 

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است

یک احتیاج داشتن مفرط

و گاهی هم دوست داشتن راهی است برای فراموش کردن...

چند ماهی است غریبه ای در زندگیم پیدا شده

حس میکنم دوستش دا رم

خودش هم باورش شده دوستش دارم

نمیدانم شاید برای به خاک سپاری خاطرات گذشته...

یکبار نیمه شب از او پرسیدم         چرا منو دوست داری؟!

و حس کردم بعد از این سوال روی گونه ی سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد

و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی...

بوسه های عاشقانه در تاریکی شب

و شنیدن نفس های هوسناک

و لذت بردن از یک گناه...

همیشه معتقدم: گناه باید لذت داشته باشد

گناهی که لذت نداشته باشد حماقت است

آدمها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و ...

                                                              هیچ لذتی در پس گناهان بی شمارشان نیست

یا آدمها خیلی احمق شده اند و  یا من در تعریف گناه اشتباه می کنم

همه چیز را میدانم و هیچ چیز را نمی فهمم...

 و این عمیقا تاسف بار است. 


دوشنبه 31 تیر1387 |